شهرامید

تکثرارتباط (Plurality of communication)

   بعضی از ما آدم ها ؛ استراب به بند ناف طلوع اشان گره خورده است.چین خوردن در ذهن ،سنگینی پلک ،عطش خواب و فرار از درد با بلعیدن مسکن های مصنوع  ، میوه تلخ دلشوره و هم آغوشی و تحمل درد ،حاصل اش تولد اشتیاق و صبر از زایمان زائو استراب است. دوای استراب عشق و شادی است.شکوفه های سفید ، با غم سیاه می شوند.انسان عاشق ، انسان گوشه نشین نیست؛ انسان پیوند است.انسان جستجوگر زیست شاداب است.ما همیشه ، خود را در آیینه دیگران می یابیم.والا خودمان و شادی امان را پیدا نخواهیم کرد.باور کنیم ، خداوند ما را برای شاد زیستن آفریده است.

   روح انسان در تلاطم زندگی و زیست جمعی و تحمل وجود و هستی دیگران چون سنگ ریزه های کف جاری رودخانه صیقل می یابد.در آب راکد همه چیز می گندد.پلیسه های رفتارهای نا هنجار در فرایند ارتباط ، ارتباط و تکثر ارتباط گرفته می شوند. دوستی از گل واژ ه دوست داشتن  و دوستمان داشتن گل می اندازد و امساک در ارتباط و دوستی، موجب سقط اعتماد ، تنهایی و دستان خالی و فقیر خواهد شد.

مرا با خط ممتد فاصله ؛

 سر سودا نیست .

اگر صدایم ؛

در پیچ وتاب خستگی ،

بشکند در حنجره ونای ،

چشمان من ؛

از بلور احساسِ با تو بودن ،

دائم پلک می زند...

                                    

                                   


نوروز را دوست دارم(I love the new year)

   نوروز را دوست دارم ، نه اینکه سنت دیرینه ومیراث کهن جمشید است.نوروز را دوست دارم ، نه اینکه برخی پندارها و باورهای دینی  با آن سر سازگاری ندارند.نوروز را دوست دارم ، نه اینکه پایان سرما و ذوب یخ ها وجاری چشمه ساران است.نوروز را دوست دارم ؛چون مرکز تلاقی مثلث زمان ،گذشته ،حال و آینده وتنها پدیده ای است که در فراموشخانه تاریخ ذهن مردم ما پاک نشده و روشن مانده است و با وجود هجمه های اغیار و اغراض ،توالی وپیوند اش را با تکرار، یاد آوری ،حفظ و پایدار کرده است. کمتر ایرانی است که نوروز او را به سفر زمان مهمان نکند.هرچند معمولا یادآوری گذشته با احساس  دریغناکی آزاردهنده همراه است،لیکن  در گذر ازپل نوروز به دیروز، همواره پنجره ای به باغ شکوفه های گیلاس باز می شود.

   ما باور داشتیم فوج پرستوها فقط  پیام آور تغییر حال وهوا ،مستی زمین ،آسمان ،ابر ورقص سماع در سماء وبارش بر بام ها ی کاهگلی وپرسه خواب در تن کوچه باغ های خیس بارانی زیر رنگین کمان هفت رنگ نبود .که اگر همین هم بود ؛ زیاد و زیبا بود.

   برای ما دهه چهلی ها نوروز گشودن در مهمانخانه برای دید وبازدید مهمانان و پیچش عطر شیرین سیب لبنانی از جوار سرزمین  یاسرعرفات ،چریکهای فلسطینی و صورت های پوشیده با چفیه بود.نوروز برای ما دهه چهلی ها ، ذوق خوشی های کوچک ،شوق ابراز دوست داشتن بی دریغ ، ساده ،آشکار و حقیقی همدیگر در بده بستان اسکناس های دو تومانی  وبوسه های آبدار لحظه سال تحویل ،تمرین وتکرار می شد . تاحال را با قیل وقال به احوال خوش تبدیل کنیم. نوروز برای ما دهه چهلی ها عشق به فردا و امید به بهروزی ، نوروزی ، نوزایی ، زایش عشق و دفن نا امیدی بود.دل ما هنوز هم خوش است درنوروز، حتی درحصار تنگنای تنگ بلورینی که ماهیان قرمزهراسان در آن زندانی اند! بی تاب می شویم، از شرم این ستم که براین تشنه ها ی آب های آزاد می رود؛با این همه به قول فریدون مشیری:

نوروز را به خانه خاموش می برم

هرچند

رنگین کمان لبخند

درآستانه خانه نباشد

هرچند ، درطلوع بهاران

شمع وچراغ وآینه وگل

انگیزه های شادند

چون باد ، با شتاب ، از جای می پرم

زندانی حصار بلورین را

تا آبدان خانه خاموش می برم

آرام تر زبرگ ، می بخشمش به آب

می بینم از نشاط رهایی

درآن فضای باز ، پرواز می کند

آزاد ، تیز بال ، سبک روح ،

سرمست ،

نوروزتان مبارک...


زنبورها(Bees)

   عزیزی نقل می کرد: روزی سر سفره در جوار مرحوم پدر بزرگوار وعالم ام مشغول خوردن غذا بودم.زنبوری به حدود سفره وارد شد وروی غذا نشست.با دست زنبور را وادار به خروج از سفره کردم .پدرم به آرامی گفت؛ فرزندم ،بگذار زنبورها هم بخورند.نکته قابل تامل اینجاست که انحصار و خودبینی سر سفره انسان های قوی دل و باور پندار راهی ندارد.و لهیب آتش طمع  و ولع زبانه نمی کشد. دریا دلان خالی از چشم طمع هستند.اقیانوس ماوای همزیستی جانورانی است که به حکم غریزه به قدر نیاز از مزرعه حیات برداشت می کنند.

   در آیه 30 سوره مبارکه "ق" خداوند خطاب به جهنم می گوید آیا پر شدی؟ جهنم در جواب می گوید:«هل من مزید؟»؛یعنی آیا جهنمی های بیشتری وجود دارند؟)یَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلْ امْتَلأْتِ وَتَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِیدٍ(گویی اشتهای جهنم سیری ناپذیر است.جهنم مصداق معرفت ورفتار برخی آدمیان است که به هر میزان از آدمیت فاصله می گیرند به قیافه جهنم شبیه تر می شوند. آنها که هیچکس جز خود ومنافع اشان را نمی بینند و از اشتهای سیری ناپذیر سرشارند.اگرچه فزون طلبی از فطرت انسانی سرچشمه می گیرد،لیکن کنترل آسیب های مخرب آن بیش از آنکه امری آسمانی باشد تابع سازوکارهای زمینی است. و الاهمانطور که قاآنی می گوید:

                  هل من مزید گوید هر دم جحیم از آنک          خواهد ز جسم دشمن او هر زمان مزید

   نظام های کنترل در جوامع برخاسته از تعالیم الهی ولی مستقل از آن بویژه مجزا از نهادهای حکومتی موظف به تعیین وتبیین حدود حق و تکلیف و تضمین آن درزمین می باشند تا مناسبات انسانی ، نظم وسازمان پذیرد و امکان زیست مسالمت آمیز و متوازن فراهم شود.  در این صورت زمین از وجود افراد ونظام های مستبد وحریص قدرت و ثروت در مسیری متعارض با منافع عمومی پاک خواهد شد.مضافا اینکه مماشات با چنین افرادونظام ها موجب می شود خر خود را درازتر بندند ونه تنها به خود بلکه به سایرین آسیب رسانند.دیگران را به قدر خود دوست داشته باشیم تا چهره عدالت همیشه زیبا بنظر آید...


مصلوب است اعتماد(Trust is crucified)

مصلوب است اعتماد؛

در تصویر مبهم ذهن تاریخ.

مظلوم تر از مسیح،

یونس است ،اسیرِ کام نهنگ .

تنها تر از جاده  متروکه؛

چاپلین بینوا.

تهی از معجزه ،

عصای موسی .

کسراش از زندگی ؛

مساوی است ،

با جمع یک برابرنیست با یک ،

باران تیر است بر گل سرخ دهه شصت.

ضربان قلب هم یکدیگر را تحمل نمی کنند ؛

در انسداد رگ های سکته سوءظن.

نقطه و فاصله میان رابطه آ.د.م .ه.ا ؛

میخ تابوت است در کشتزارهای مرگ پُل پُت .

هابیل وقابیل را چه حاکمی بازی داد؟

نَفس بدون ناظر است در این جهان؛

اختیار، صاحب اختیار ندارد ،

تا گدایی کند دوست داشتنِ دوست را.

شادی را خدا به لب های آدم خلق کرد؛

لحظه ای که عشقِ هوا را درآغوش گرفت،

اوهمدم زمین شد تا،

اعتماد را ؛

در مزرعه زندگی کشت کند...


کیسه های اعتماد(Bags of confidence)

بعضی از دوستان در زندگی ما فقط حضور ندارند با ما زندگی می کنند.نقش بازی نمی کنند بلکه نقش آفرین هستند.گاهی تذکر، نکته و گوشزدی از جانب دوستِ جان ، چون فانوسی نجات بخش برای کشتی اندیشه هایی است گه گرفتار دریای طوفانی ومواج  شده است.  چندی لحن ومحتوای نوشته هایم از چارچوب باورها واز برکه زیبای امید به مرداب گندیدگی و روزمرگی کوچ کرده بود.تذکر به جا و زیبای دوستِ جان ام ،فراخوان و خود خوانی برای تامل وتفکر در اندیشه ام را مجال داد و فرصت بازگشت به سرزمین مادری مهر ،ارتباط ، اعتماد ، همان اتم هایی که با اشتراک گذاشتن الکترون ها مدار خویش راپر می کنند و به پیوند کووالانسی و پایداری می رسند . حلقه مفقوده ای که بقای استبداد تاریخی را تا کنون تضمین کرده است. ومیوه ممنوعه اش فراق و فردیت و سفر در کویر نا امیدی است.

   به یاد دارم سالها پیش ، در خانه ای دو طبقه و در هر طبقه دو اتاق تو در تو با هشت خواهر وبرادرم در سایه سار پدر ومادر زندگی می کردیم.هیچکدام اتاق اختصاصی که نداشتیم،طبقه پایین هم مهمانخانه بود و فقط با پا قدم مهمان و خبر قاصدک ها ،کلید ، دَر قفل اش می چرخید و دَرِ آن باز می شد و همیشه بوی نوعید وشیرینی و عطر سیب لبنانی می داد. زیر زمینی هم داشتیم که از حیاط  چند تا پله می خورد وپایین می رفت. هم انباری بود و هم آشپزخانه مادر، چه جمع وجور و  پَروزن اما پُرمعنا بود زندگی در آن سالها ، مادر نخود و لوبیا را ،که آن وقتها بهش بُنِشَن می گفتیم وامروز حبوبات ، در چندین کیسه از جنس چلواربا طرحهای مختلف و بَندی که با کشیدن آن دراش باز و بسته  می شد ، به میخ دیوار آویزان و نگهداری می کرد. در یکی نخود ،دیگری لوبیا ،آن یکی لپه و کیسه ای پر از عدس ،تفاوت در طرح پارچه ها کار تشخیص محتویات کیسه ها را آسان می کرد.روزی مادر برای اولین بار از من خواست که مقداری لپه از زیرزمین برای پاک کردن بیاورم.چون نمی دانستم لپه در کدام کیسه است ، مجبور شدم درداخل چند کیسه دیگر هم چنگ بندازم وپس از پر کردن مشت کودکانه ام وبیرون آوردن محتویات کیسه لپه را پیدا کنم. وقتی مشتم را از یکی از کیسه ها درآوردم یک برگ اسکناس دو تومانی درلابلای لوبیا ی چشم بلبلی کف دستم دیدم.ب لافاصله مشتم را در کیسه خالی کردم ،لپه را پیدا کردم ونزد مادر برگشتم.ماجرا ی کیسه لوبیا و اسکناس را برایش  تعریف کردم. گفت خودش آنجا گذاشته است .در همین حد، کافی بود. بعد ها  نیز برای آوردن محتویات کیسه ها به زیر زمین رفتم وبارها دستانم اسکناس های مادر را لمس کرد واز کیسه بیرون امد و دوباره به کیسه برگردانده شدند.البته احساس می کردم تعدادشان به مرور بیشتر شده است ودر چند کیسه خانه کرده اند.بعد ها متوجه شدم کیسه ها بانک پس انداز مادر بوده است . خودش می گفت آدم باید "پس افت"(اندوخته) داشته باشد. اوضاع واحوال و بضاعت ناچیز مالی خانواده بر اهمیت پس افت مادر می افزود. و در روز "وانفسا" به قول مادر،بارها به دادمان رسید. بزرگتر که شدم وقتی خاطرات ام را مرور می کردم ، برایم جالب بود بانک پس انداز مادر با آن همه اهمیت اش چرا قفل وزنجیر نداشت ؟چرا برای ما قابل دسترس بود؟مدت ها گذشت تا این حکمت مادر را رمز گشایی کردم.رمزاش ساخت وآموزش اعتماد،تمرین وتکرار و تبدیل به رفتار وشخصیتی سالم بود.مادر می دانست که خانواده یعنی پیوند،و این نشاید مگر دراستمرار وپایداری ارتباط وایجاد اعتماد.او همه را دوست داشت.به همین سبب اعضای خانواده را سالم ومعتمد می پنداشت و به آنها اعتماد داشت ، با این باور زندگی کرد وبه فرزندانش باز تولید اعتماد را آموخت.میراث گرانبهایی که مادراز خود به ارث گذاشت ، کیسه های اعتماد ، مبنای دموکراسی خانه ما بود. اگرچه مادر هیچ وقت این واژه را به زبان جاری نکرد...


شهر الفبا(Alphabet City)

چه بلبشویی است شهر الفبای سرزمین نظم ونثر من؛ بعضی وازه ها رژلب عنابی می زنند.بعضی هم زِرقلابی.آقای" الف " را ملاحظه کنید عسا قورت داده،با آن کراوات درازبی قواره اش تا دَم سوراخ ناف شکم شکموی نَفاق قار و قوریش ، آویزان است . یا خودنمایی می کند گاهی با آن کلاه شاپکو مسخره اش،وقتی بر سر آزادی می نشیند وبا قلقلک "خ" خنده ،اشک اش را در می آورد.

"دال "و"سین" هم که مثل سگ و گربه مدام دنبال درد سرند واز سر و کول "قاف" بالا می روند و سر قله قاف قرمه سبزی می پزند. "زا " را که نگو، زار است بی نوا .آنقدر زبان اش سرخ شد از وراجی و شعار تا با تیغ تیز"جیم" جلاد ازحلقوم "ح" بیرون آمد.

حرف" ه" را که نپرس،با چشمای ورقلمبیده اش مثل" لام" لوبیا، قاطی آش کلمات می شود.به خیال خام اش در ترکیب و چسبیدن به حرف های دیگر،متحد و همراه، باهم راهی شهر نور شوند.

"نون" که با "پ" برسریک سفره است ،برای اهل "ف" فقرا، نان پر جوش به "ت" تنور نانوا می زنند.تا سیر کنند شکم "گاف"گرسنه را در"خ" خیابان های شهر"واو" والدین بیکار .

"عین" عافیت طلبی فارغ از"غین" غصه، همچنان سواراست بر خرِ مراد"میم" ومی گذرد غافل و بی خیال ازعاقبت محتوم خویش.

"یا " یاری با "ت" تازگی ،این روزها تنها نیست .یاران در نطفه "ر" رحم الفبای واژه ها ، دست ها را در "میم" مدرسه محله مهربانی، گره کور می زنند.